نمایش جزییات خبر
۲۱ اسفند ۱۳۹۸ ۱۵:۲۸

یادداشت/ به مناسبت 22 اسفند روز بزرگداشت شهداء؛ پدرم، مادرم، من و جبهه

تصمیم برایم سخت شده بود، بین پدر و مادرم و رفتن به جبهه باید یکی را انتخاب می کردم. دیپلم را تازه گرفته بودم و تابستان امسال باید در کنکور شرکت می­ کردم ، سخت بود که تصمیم بگیرم ادامه تحصیل بدهم یا به جبهه بروم.
یادداشت/ به مناسبت 22 اسفند روز بزرگداشت شهداء؛ پدرم، مادرم، من و جبهه
اما یک روز با همه ­ی نارضایتی و مخالفت ­هایی که پدر و مادرم داشتند؛ کار را تمام کردم و صبح زود رفتم مسجد محل و برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم. به خانه که برگشتم مادرم مثل همیشه نبود؛ حتی جواب سلامم را هم نداد، باید منتظر پدرم هم می ماندم به خانه برگردد، تا با چشم غره ­هایش حالی­ ام کند کار درستی نکردم. اما من چاره­ای جزء این نداشتم.

با خودم فکر می­کردم با این کار در عمل انجام شده قرار می­گیرند. اما وقتی برگشتم و موضوع را به مادرم گفتم فقط سکوت کرد و هیچ حرفی نزد. برخوردی که داشت و کم محلی ­هایش نشان می داد که چقدر از این موضوع ناراحت است.

شب شد؛ پدرم به خانه آمده بود؛ از ترس برخورد پدرم تمام ناخن ­های دستم را جویده بودم. سر سفره که نشستیم با نگاهی پرمعنا و لحن سنگینی گفت:

« گرسنت بود خوب شامتو زودتر می خوردی، چرا ناخوناتو می­خوری؟!»

بعد بدون این که مکث کند گفت: « من و مادرت راضی به رفتنت شدیم»

نگاهش را به مادرم انداخت با لبخندی گفت: مگه نه؟

 مادرم که نمی توانست بغضش را پنهان کند، دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت: بله، بله

از خوشحالی نمی دانستم چه بگویم، دست و صورتشان را بوسیدم، زیر لب خدا را شکر می­کردم که رضایت به رفتنم دادند؛ از ذوق این که فردا بروم مسجد دل تو دلم نبود و خوابم نمی­ برد. رفتار آن شب پدر و مادرم را هیچ وقت فراموش نمی­ کنم،‌ آن همه مخالفت یک دفعه تبدیل به رضایت شده بود!

به مسجد که رسیدم؛ حاج آقا فیاض را دیدم که مشغول کار اعزام داوطلبین است. مرا که دید گفت: دیروز که تو رفتی پدرت آمد و رضایت­نامه را امضاء کرد. خودش هم فرم ثبت نام را تکمیل کرد و قرار است او هم با تو اعزام شود.

باورم نمی شد، پدرمن! جبهه! به حاج آقا گفتم: اشتباه نمی کنی حاجی»

همین طور که حرف های حاج آقا فیاض را می ­شنیدم، یاد نگاه نگران مادرم افتادم، یاد همان موقع که سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت، یاد بغض­ های سرسفره شام، از مسجد بیرون زدم. در راه به این فکر می­ کردم که حالا او باید چشم به راه دو نفر باشد.

به خانه رسیده ­ام و بی­ توجه به نگاه دلهره آمیز مادرم ساکم را می­ بندم و زیر لب می­ گویم مادر است دیگر...

 

وحید ارونقی- کارشناس خانه فرهنگ ایثار و مقاومت

 

اشتراک در
اظهار نظر
امتیاز را وارد کنید
نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید